ای کاش دلم از شیشه بود، وقتیکه می شکست اونو تعویض می کردم، یا از اول اونو ضد گلوله می ساختم تا نشکنه.
ای کاش دلم مثل دستم بود، وقتیکه شکست اونو گچ می گرفتم یا مصنوعیشو می ساختم.
ای کاش دلم مجسمه بود، وقتی می شکست با چسب اونو می چسبوندم، یا دوباره مثل اونو می ساختم.
ای کاش دلم از جنس پارچه بود، پیش خیاط می رفتم و می دوختمش و بهش آستر اضافه می کردم تا صدمه نبینه.
ای کاش دلم مثل گوشی موبایل بود، براش قاب کریستالی می گرفتم، وقتی که شکست، یه قاب با طرح قشنگتر می خریدم.
ای کاش دلم درون جعبه بود، با ماژیک قرمز رو جعبه می نوشتم: شکستنی!!! آهسته حمل شود.
ای کاش دل فروشی بود، کل زندگیمو میدادم تا بتونم یه جدیدشو بخرم.
ای کاش دلم گارانتی داشت، ای کاش شکستنی نبود، ای کاش بازیچه دوران جوونی نبود، ای کاش برای اون ارزش قایل بودم، ای کاش حرمت داشت، ای کاش دریا نبود و تلاطم نداشت، ای کاش دلم از سنگ بود....
بدين وسيله من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسؤوليتهاي يک کودک 8 ساله را قبول ميکنم.
ميخواهم يک ساندويچفروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران 5 ستاره است.
ميخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون ميتوانم آنرا بخورم!
ميخواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
ميخواهم آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
ميخواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي کودکانه را ياد ميگرفتم،
وقتي نميدانستم که چه چيزهايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نميدادم. ميخواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند. ميخواهم ايمان داشته باشم که هرچيزي ممکن است و ميخواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم. ميخواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،
نميخواهم زندگي من پر شود از کوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
ميخواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نويسي؟ مرد جواب داد دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند زن گفت : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟ مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم زن گفت : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود مرد گفت : اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد زن گفت : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن مرد گفت : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب زن گفت : خيلي خوب و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش مرد با دستپاچگي پرسيد تو دختر كي هستي؟ زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد دختر قاضي شهر مرد گفت : عروس شده اي يا نه؟ زن گفت : نه مرد گفت : چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟ زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد مرد پرسيد چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن زن جواب داد هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرفها آن ها را دست به سر مي كند مرد گفت : اي دختر زن من مي شوي؟ زن گفت : من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟ دختر گفت : اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو مرد گفت : بسيار خوب و رفت پيش قاضي گفت : اي قاضي آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم قاضي گفت : خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد مرد گفت : دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم قاضي گفت : حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است و همه اهالي شهر را جمع كرد عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است
مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي يك روز ديد همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت : اي زن تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟ زن خنديد و گفت : من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟ مرد گفت : ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار زن گفت : اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار زن گفت : اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد مرد گفت : هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم زن گفت : اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري مرد گفت : قول مي دهم زن گفت : حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانه قاضي و در زد قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است قاضي از دامادش پرسيد اين همه مدت كجا بودي؟ مرد جواب داد اي پدر زن عزيزم مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت : اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي يكي مي پرسيد جناب قاضي سگم را كجا ببندم؟ يكي مي گفت : جناب قاضي دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي ديگري مي گفت : خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده يكي مي گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود ديگري مي گفت : بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت : تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو مرد گفت : پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟ قاضي گفت : كي از تو مهريه خواست؟ مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد .
روی عکسا گرد و خاکه ، بیشتر دلا هلاکه قحطی گلای پونه ست ، تقدیرا دست زمونه ست عهد و پیمونا شکسته ، رشته ی دلا گسسته تقویما رو ماه تیره ، زندونا پر اسیره آدما یا همه مردن ، یا که مات و دل سپردن عصر ما عصر فریبه ،عصر اسمای غریبه عصر پژمردن گلدون ، چترای سیاه تو بارون مرگ آواز قناری،مرگ عکس یادگاری تا دلت بخواد شکایت،غصه ها تا بینهایت دلای آدما تنگه ،غصه هم گاهی قشنگه چشما خونه ی سواله ،مهربون شدن محاله حک شده روی هر دیواری ، که چرا دوسم نداری خونه هامون پر نرده ،پشت هر پنجره پرده تا دلت بخواد مسافر ،تا بخوای عاشق و شاعر شبا سرد و بی عروسک ، دلای شکسته از شک زلفای خیلی پریشون ، خط زدن رو اسم مجنون شهری که سرش شلوغه ،وعده هاش همه دروغه چشمای خیره به جاده ،عشوه های نخریده آسمونا پر دوده ،قلب عاشقا کبوده گونه ی گلدونا زرده ،رفته و بر نمی گرده آدما بی سرگذشتن ، آهوا بدون دشتن دفترا بدون امضا ،ماهیان بدون دریا تشنه ها هلاک آبن ،همه حرفا بی جوابن نصف زندگی نگاهه ،بقیش همه گناهه خدا رو انگار گذاشتن ، رو زمن و بر نداشتن در و دیوارا سیاهه ،آدرسامون اشتباهه شب و روزا پر عادت، وقت که شد شاید عبادت خدا مال غصه هاته ،وقتی غم داری خداته روی اینه ها غباره،شیشه ی پنجره ی تاره بغضا بی صدا و کاله ،همه از فکر و خیاله قلک خوبیا خالی،مهربونیا خیالی قفسا پر پرنده ،لبای بدون خنده نه شنیدنی نه گوشی،نه گلی نه گلفروشی مرگ جشنای تولد ،مرگ اون دلی که گم شد خستگی بی اعتمادی،شک و تردید زیادی امتحان مکرر ،لونه های بی کبوتر مشقامون بدون امضا ،اسممون همیشه رسوا نمره های عشقمون تک،بامامون بدون لک لک همه غایب تو دفتر ، مث بالای کبوتر خونه ها بدون باغچه،بدون حافظ و طاقچه نه برای عشق میلی،نه کسی به فکر لیلی دیگه پشت در بسته ،کسی بیدار ننشسته نه کسی نه انتظاری ،نه صدای بی قراری واسه عاشقی که دیره ،لااقل دلت نگیره کاش تو قحطی شقایق، باز بشیم سوار قایق بشینیم بریم تو دریا ،من و تو تنهای تنها ماهیا خیلی امینن ،نمی گن اگه ببینن انقدر می ریم که ساحل، از من و تو بشه غافل قایق و با هم می رونیم ،می ریم اونجاها می مونیم جایی که نه آسمونش ،نه صدای مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش،نه صدای گلفروشش مث اینجا آهنی نیست ، خوبه اما گفتنی نیست پس ببین یادت بمونه ، کسی ام اینو ندونه زنده بودیم اگه فردا ، وعده ی ما لب دریا صبح پاشو بدون ساعت ،که فراموش بشه عادت نره از یاد تو زیبا ، وعده ی ما لب دریا
مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پيرمرد : معلومه كه نه ! جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ ! پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ ! پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي ! جوون : كاملا" امكانش هست ! پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي ! جوون : كاملا" امكان داره ! پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ ! جوون : ممكنه ! پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي ! مرد جوون : لبخند ميزنه ! پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد ! مرد جوون : لبخند ميزنه ! پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني ! مرد جوون : لبخند ميزنه ! پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين ! مرد جوون در حال لبخند : اوه بله ! پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم